گفتِ بی گو...
گفتن های مسکوت و نگفتن های ملفوظ
حالت از خودت و این زندگی نکبت بار بهم میخوره! به پوچی رسیدی به زمین و زمان بد و بیراه میگی! دیگه میزنی به سیم آخر که با یه اتفاق ساده با یه دلخوشی واهی ابلهانه همه چی یادت میره! دوباره روز از نو روزی از نو هر بار همینی آدم بشو هم که باشی حماقتت رو از همون آدم به ارث بردی! زنده ای نفس می کشی خوشحال و راضی ای! فراموش می کنی چون مجبوری! چون تو یه احمق ترسویی! هنوز نفهمیدی زندگیت دور باطله نفهمیدی سرکاری؟ تو یه بازی خورنده ی بازنده ی بدبختی! احمق سرکاری! کی می فهمی؟! آرزو الهی کَیفَ اَشکوُا اِلَیکَ حالی چگونه شکایت کنم از حالم و هُوَ لا یَخفَی اِلَیک در حالی که از تو پنهان نیست الهی ما اَقرَبکَ مِنٌی چقدر به من نزدیکی وَ اَبعَدَنی عَنکَ و من چقدر از تو دورم (فراز هایی از دعای عرفه ) پ.ن : التماس دعا پ.ن ۲ : دارم هوای گریه خدایا بهانه ای پ.ن ۳ : کاش یه بار دیگه من ... مسجد الحرام ... خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا پ.ن ۴ : حالم بد است مثل زمانی که نیستی دردا که تو همیشه همانی که نیستی منی که بی "ه" تانیث سبز اگر بودم ... عیشم مدام است از لعل دلخواه حافظ ذوق نوشت: از دیدن این عکسا انقد ذوق کردم که نگو! از بعضیاشون بکلی یادم رفته بود! بقیه ش تو ادامه ی مطلب... منبع نوشت: سایت تابناک آرزو كيفم را بگرديد چه فايده ؟ ولم كنيد ! آن كه گفت آري آن كه گفت… “آري ” پنجره اي را كه تو آوردي بست ديشب نيمي از صورتم خدا را صدا كرد و عينكم “آري ” پاي فردا را در جكمه ي زمستان گذاشت و رفت “آري ” انگشت هيس روي آسمان گذاشت و رفت گراناز موسوی

کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه



ادامه مطلب

ته جيبم آهي پنهان است كه مدام شنيده : ايست !
اصلاً با بوته ي تمشك مي خوابم و از رو نمي روم
چرا هميشه زني را نشانه مي گيريد
كه دل از ديوار مي كند
قلبي به پيراهنش سنجاق مي كند؟
در چمدانم چيزي نيست
جز گيسواني كه گناهي نكرده اند
ولم كنيد!
خواب ديده ام اين دل را از خدا بلندكرده ام كه به فردا نمي رسم
خواب ديده ام آن جا كه مي روم
كفش هايم به جمعه مي چسبد
نكند تمام زمين خدا سرطان خون دارد ؟
قاصدكي را فال مي گيرم و رها مي كنم به ماه :
برگرد جمعه ي روزهاي بچگي
برگرد با همان پسرك كه بادبادك روييده بود از دستش
و من با تمام ده انگشتي كه بلد بودم
عاشقش بودم
چرا هميشه زني را نشانه مي گيريد
كه قلبي به پيراهنش سنجاق كرده است ؟
اين جا هميشه پرواز معطل است
در تير و كمان كوچه هاي جنگ
يا دامن گلدار تناب رخت
به هر حال شب پره ها پير مي شوند
دست كم عكس كودكي ام را پس بدهيد !
غريب تر از بادبادكي كه در گنجه ماند
مهر مي خورم و دلم براي خانه تنگ مي شود
آنتن آسمان را نشانه مي رود اما
بربند رخت پيراهنم خدا را بغل گرفته است
دستي كه امضا كرد
پاي تمام درها را بريد
از ما چه مانده است
جز سايه هايي كه گل هاي ملافه را آب مي دهد؟
آسمان را اشتباهي رفت
ديشب انگشتانت نيمي از آينه را كبود كرد و پنجره رابست
بي سؤال
بي تعجب
فقط نقطه
هميشه نقطه سرخط اما
كارمند ته خط مسافر مي كشد
دربست
همه تجديد شده ايم
در بن بست كدام كهكشان مردي است
كه دست روي ماه بلند نمي كند؟
ديشب تمام كوچه هاي بي گنجشك مي گفتند :
در را ببند و بيا
كليد در جيب هر رهگذري راه مي رود
وعسل به ياد سيزدهمين ماه مي ماند
عينكم اما شكسته بود و نيمي از آينه گريه مي كرد
دريا به نوبت شد
ماه سربرهنه را بردند
و عكس پلاك كوچه روي تاقچه ماند
يادم بماند از گور گمشده ام نام كوچه اش را سؤال كنم
گاهي آن قدر دير مي شود
كه باد بادك از تو مي گريزد و مرد مي شوي
پوست كنده بگويم :
عروسكي روي زندگي ام بگذار
كاش در آينه عكس قديمي مان بود
من آري نمي گفتم
تو امضا نمي كردي
از پنجره ي چارتاق
با هم به دريا مي زديم. 


