...گفتِ بی گو

گفتن های مسکوت و نگفتن های ملفوظ

ترجیح میدهیم حرفی نزنیم...

 

 

 

روزهای عجیبی ست...

 

 

آرزو


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:26  توسط  آرزو و ریحانه  | 

دارد غروب فرشچيان گريه مي كند...

 

با اشك‌هاش دفتر خود را نمور كرد
ذهنش ز روضه‌هاي مجسم عبور كرد

در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد
شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد

احساس كرد از همه عالم جدا شده‌ست
در بيت‌هايش مجلس ماتم به پا شده‌ست

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت
وقتي كه ميز و دفتر و خودكار دم گرفت

وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت
مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

باز اين چه شورش است كه در جان واژه‌هاست
شاعر شكست خورده طوفان واژه‌هاست

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت
دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت

يك بيت بعد واژه لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند
دارد غروب فرشچيان گريه مي كند

با اين زبان چگونه بگويم چه‌ها كشيد
بر روي خاك و خون بدني را رها كشيد

او را چنان فناي خدا بي ريا كشيد
حتي براش جاي كفن بوريا كشيد

در خون كشيد قافيه ها را حروف را
از بس كه گريه كرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت

اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت
خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت

بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود
او كهكشان روشن 17 ستاره بود

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن
پيشاني اش پر از عرق سرد و بعد از آن

خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن
شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن

در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ كس
شاعر كنار دفترش افتاد از نفس

 

  سید.حمید.برقعی

 

 

این چشم ها برای که تبخیر می شود ؟

این حلقه ها برای چه زنجیر می شود ؟

پیراهن محرم من را بیاورید

دارد زمان هیئت من دیر می شود

با روضۀ حسین نفس تازه می کنم

وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

می آیم از کدورت و اشک عزای تو

سرچشمۀ طهارت تصویر می شود

من دستمال گریۀ خود را نشسته ام

چون آب هم به نام تو تطهیر می شود

اشک تو تا همیشه جوان می چکد حسین

چشم من است اینکه چنین پیر می شود

من تازه تشنه می شوم و گریه می کنم

وقتی ز گریه چشم همه سیر می شود

ایمان به دست معجزۀ غم بیاورید

پیغمبری که باعث تکفیر می شود

این قطره نیست آینۀ توست یا علی

در اشک ما حسین تو تکثیر می شود

 

رضا جعفری

 

 

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 14:26  توسط  آرزو و ریحانه  | 

9ام

 

گر نشد

آب

میسر گردد گو

عمو

خود به حرم برگردد

 

 

 

 

 

پ.ن : بوی محرم شاهرود خوب است

-ریحانه

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت 15:50  توسط  آرزو و ریحانه  | 

زندگی بی هیجان

 

چه یکنواختی آزار دهنده ای...

 

- آرزو

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ساعت 0:10  توسط  آرزو و ریحانه  | 

تو را نه آب نه آیینه برنمی تابد / تو ماورای زمینی  تو ماه ماهی! ها!

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 18:49  توسط  آرزو و ریحانه  | 

بدرقه ی امید...

 

 

 

آسمان نیستم سنگ هم!

 

 

 


 

دلم گرفته تر از غروب جمعه ست...

- آرزو


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 23:46  توسط  آرزو و ریحانه  | 

1محرم الحرام

شمشیر فروش ها

همه

آمده اند ...

 

 

 

 

 

 

پ.ن : محله مان پر از حال و هوای محرم است .

 حتا به ذهنم خطور نمی کرد که کسی پرچمی سیاه علم کند .

محرم آمد و ...

 

 

 

-ریحانه


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:23  توسط  آرزو و ریحانه  | 

تنها تو بوفه

 

 

بقول تو بوفه نارنجی:)

ی آکواریوم ماهی هم گذاشتن می بینم یاد تو میفتم. عکسشو میذارم...

 


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 1:17  توسط  آرزو و ریحانه  | 

من در آینه...

 

آینه ی کوچکی را از کیف خود بیرون کشید و وانمود کرد که آرایش لبان خود را وارسی می کند. نیاز داشت که خود را در آینه ببیند؛ چهره ی خودش را دوست داشت...

باخود گفت: «آه، کاش من دو نفر بودم. یکی حرف می زد و یکی دیگر گوش می داد، یکی زندگی می کرد و آن یکی به تماشای او می نشست. چه خوب می توانستم خودم را دوست داشته باشم! دیگر به هیچکس غبطه نمی خوردم.» کیف خود را بست. در همان هنگام هزاران زن دیگر بودند که به تصویر خود در آینه لبخند می زدند.

 

> همه می میرند .... سیمون دوبوار.... ترجمه: مهدی سحابی

 

 

 

- باید اندیشید

به روزی که آینه ها

خاطراتشان را منتشر کنند...

 

-آرزو

 

 


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:58  توسط  آرزو و ریحانه  | 

ثبت یک روز خوب بعد از مدت هاااااااا

 

 

/

امروز مظلوم های کانون شناسایی شدن و دوستان لطف کردن و رای به ظالم بودن من دادن:)) گردن ماهم که از مو باریکتر...

همچنین بحث جذب حداکثری و دفع حداقلی بود بحث کتاب خون کردن دوستان و حاشیه هاش:دی

//

با آنا تو بوفه نشسته بودیم آنا برامون ساز دهنی میزد (وای من چقد دوس دارم یاد بگیرم)

وسایلمون رو میز بود بعد ی دختره اومد کتاب آنا رو از رو میز برداشت داشت میخوند ببینه چیه

کتاب یک میهمانی یک رقص

بعد من و آنا ی نگا بهم انداختیم آنا چشمک زد بریم تو کار جذب:دی

بعد شرو کردیم با دختره حرف زدن و پرسیدن که چی میخونی چی دوس داری بخونی و اینا

بعدم تشویقش کردیم که بیاد کانون و...

واااااای وقتی رفت مرده بودیم از خنده ... آدمو وادار به چه کارایی می کنن واقعن:)) حالا بعدن که بیاد معلوم میشه چقد استعداد داشتیم در این کار...

///

بعد با آنا و پرنیان رفتیم جشنواره فیلم کوتاه.... از همون اولین فیلم ما شرو کردیم به نقد و بررسی و هی نظر دادن که این خوبه اون بده و مسخره بازی... اینا چیه ساختن؟  

بعد قرار شد فیلم رضا که پخش شد کلی شلوغ کنیم و تشویق حسابی!

 

فیلم رضا که پخش شد اولش ی کم خندیدیم و... بعد سکـــــــــــــوت....

این بغل دستی مون میگف حالا این تف انداختنم تشویق داشت؟!!!

بعله!

یکم گذشت فیلم بعدی لهجه شاهرودی مرده رو مسخره می کردیم می خندیدیم یهو اون خانومه جلویی برگشت گفت آقای فلانی هستن کنارتون نشستن!!! وایی:S

آخرین فیلم هم که فیلم خوبی بود و لذت بردیم اشک آنا دراومد

خیلی باحال بود خلاصه

////

از اونجا برگشتیم با پرنیان، یک عدد اقای گلچینِ نازنین دیدیم سرخوشی امروزمان کامل شد:) از ماشین پیاده شد چند دقیقه حرف زدیم چقد عوض شده بود ...خیلی ابراز خوشحالی کرد از جمع شدن بچه ها تو فیس بوک:)

 

-با پرنیان که هستیم  یادمون میره ادامه ی رویاها همیشه زیبا نیست...

یادمون میره که انقد فقط انقد....:))

خدا ما را عاقل گردان

 

-ریحان جات خالی بود واقعن.کاش میومدی... بابت حرفای دیشب باید بگم که دوری و دلتنگی عقل آدمو زایل میکنه خب:دی

همیشه حق با شماس

بوست دارم خیلی

 

- چرا گاهی انقدر فراموشکارم؟ خدایا خوبه که گاهی بحرفم گوش نمی دی. کار خودتو کن. مخلصیم:)

 

- آرزو

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر ۱۳۸۹ساعت 21:38  توسط  آرزو و ریحانه  | 

مطالب قدیمی‌تر