...گفتِ بی گو

گفتن های مسکوت و نگفتن های ملفوظ

پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو

 

دیوانه آن کس که در غم آینده باشد!

آینده،

شاید نباشد!

 

 

کاش باورمان شود!

 

- آرزو

 


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 21:19  توسط  آرزو و ریحانه 

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

 

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم

 

پ ن ۱: پس از یک ماه فراق به دیدار یار شتافتیم یا شاید هم یار به دیدار ما شتافت!  بسی خوشحال و خندانیم:) بس یار بوست میداریم ای یار. ای مهربانترین یار:)



پ ن 2: خوبم که خوبی:) ساعت تو و ده دقیقه کم! دقیقن!


 پ ن 3: نمردید و یکبار خوشحالی ما را دیدید!!!:))


پ ن4: 

دیگر هیچ ترفند و شعبده بلد نبودم که نگهت دارم . و تو تمام شدی . خیلی وقت بود که تمام شده بودی . من مثل شعبده بازی که خرگوشش از کلاه بیرون نیامده ، اندوهگین رفتنت را تماشا می کردم که خیلی غم انگیز بود .
هیچ کس برایم دست نزد و پرده ها فرو افتاد .


- آرزو

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 21:20  توسط  آرزو و ریحانه  | 

زاویه دردناک

 

مثل حرکت سریع ماشین از جلوی سر در دانشگاه

 

 

 

 

- ریحانه


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 2:11  توسط  آرزو و ریحانه 

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

 

 

 

دادند قـراریّ و

 

ببردند قـرارم...

 

 

پ ن۱ : شعر در این حد موجز و زیبا بی نظیره.

 

پی نوشت۲: "رندان مست" گوش میدهیم به اینجایش که میرسد هی ریوارد می کنیم!:

 

ای آرزو ای آرزو آن پرده را بردار از او

من کس نمیدانم جز او...

مستان سلامت می کنند

 

خودشیفته هم خودتی!

 

- آرزو

 


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 19:10  توسط  آرزو و ریحانه  | 

من در زنده ماندن مکث میکنم...

 

اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.

 

* احمدرضا احمدی

 

غم دارم و اشک نیز هم

 

- آرزو


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 23:28  توسط  آرزو و ریحانه  | 

که من بر عکس شاعرها به شدت ضد پاییزم ...

 

گفته بودم

با دیدن " به همین سادگی " دلم برای خودم گرفته بود .

نگفته بودم ؟

 

سوال : چرا پاییز - مخصوصن مهر - ایییییییییییییینقدر تهوع آوره ؟!

 

 

 

- ریحانه


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 23:45  توسط  آرزو و ریحانه  | 

وقتی به خاطرات دلم پرت می شوی !!!

 

خدا لعنت کند آنکه را که امروز

عطر آشنا

زده بود ...

 

 

 

 

 

 

لطفن سوال نفرمایید: در پست های اینجانب هیچ نظری تایید نمیشود . دلیل هم ن دا رد .

 

 

-ریحانه


+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ساعت 0:9  توسط  آرزو و ریحانه  | 

جشنواره در حد المپیک!!!

 

دیروز جشنواره شعر و داستان بودیم.

اولین باری بود که در یک جشنواره شرکت میکردم . تصور دیگری داشتم. از داوران جشنواره هم تعریف زیادی شنیده بودم .

جشنواره با یکساعت تاخیر شروع شد. کارگاههای شعرو داستان همزمان بود و فقط میتونستی در یکی شرکت کنی.

کارگاه صبح به نقد چند شعرگذشت. فکر میکردم کارگاه عصر حتمن باید بهتر باشد.... که نبود.

آخرهایش که دیگر فاجعه بود. برای من که اصلن با فضای حوزه و ارشاد و بچه های آن آشنایی نداشتم خیلی عجیب و خنده دار می نمود اینکه یکی شعر بخاند اطرافیان در بین آن به به و چه چه بزنند!!! یا مثلن قافیه را تکرار کنند! و من فقط به بقیه نگاه میکردم که به اندازه ی من متعجبند یا ... فکر میکرم شوخی ست!

نقد شعرها که دیگر حرف نداشت! اساتید سعی میکردن به بچه ها واگذار کنند نه اینکه حرف نداشته باشند بزنند نه! کمی خسته بودند و حوصله نداشتند و کارهای مهمتری داشتند و انرژی شان را لازم داشتند و...

البته جسارت نباشد ولی عجیب تر از همه انتخاب نفر اول شعــــر بود که استاد ما هستند در داستان نویسی!

هرچند جشنواره استانی بود ولی بنظرم نباید انقدر سطح پایین می بود!(از لحاظ برگزاری نه داوری!) اشکال از داوران بود؟ که بحق آدم های کمی نبودند در حوزه تخصصی شان! اشکال از شرکت کنندگان بود؟ که بهرحال همین داوران برگزیده بودنشان! نمیدانم از هرجا که بود بس یار افسوس خوردیم به وقتی که گذاشتیم ...

 

 

پی نوشت۱: حاشیه های مربوط به بی برنامگی و بسطام رفتن مان دیگر بماند...

 

تبریک نوشت: با همه ی این اوصاف بس یارمفتخریم که هر سه نفر برگزیده ی داستان و دو نفر از سه برگزیده ی شعر؛ از بچه های کانون ادبی دانشگاه بودند و از همین جا تبریکات فرآوان خود را ابراز میداریم!

 

پی نوشت۲: یک جلسه کارگاههای شعر و داستان خودمان در دانشگاه با همه محدودیتی که برای برگزاری دارد می ارزد به صد جشنواره این چنیـــــــن!

 

- آرزو


+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر ۱۳۸۹ساعت 19:27  توسط  آرزو و ریحانه  | 

بیــــــا:(

 

برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد


کتایون ریزخراتی

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹ساعت 20:21  توسط  آرزو و ریحانه  | 

پاییز...

 

وقتي كه مي رفتي
بهار بود
تابستان كه نيامدي
پاييز شد
پاييز كه برنگشتي
پاييز ماند
زمستان كه نيايي
پاييز مي ماند
تو را به دل پاييزي ات
فصلها را
به هم نريز

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 22:11  توسط  آرزو و ریحانه  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر