پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو
دیوانه آن کس که در غم آینده باشد!
آینده،
شاید نباشد!
کاش باورمان شود!
- آرزو
گفتن های مسکوت و نگفتن های ملفوظ
دیوانه آن کس که در غم آینده باشد!
آینده،
شاید نباشد!
کاش باورمان شود!
- آرزو
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
پ ن ۱: پس از یک ماه فراق به دیدار یار شتافتیم یا شاید هم یار به دیدار ما شتافت! بسی خوشحال و خندانیم:) بس یار بوست میداریم ای یار. ای مهربانترین یار:)
پ ن 2: خوبم که خوبی:) ساعت تو و ده دقیقه کم! دقیقن!
پ ن 3: نمردید و یکبار خوشحالی ما را دیدید!!!:))
پ ن4:
دیگر هیچ ترفند و شعبده بلد نبودم که نگهت دارم . و تو تمام شدی . خیلی وقت بود که تمام شده بودی . من مثل شعبده بازی که خرگوشش از کلاه بیرون نیامده ، اندوهگین رفتنت را تماشا می کردم که خیلی غم انگیز بود .- آرزو
مثل حرکت سریع ماشین از جلوی سر در دانشگاه
- ریحانه
دادند قـراریّ و
ببردند قـرارم...
پ ن۱ : شعر در این حد موجز و زیبا بی نظیره.
پی نوشت۲: "رندان مست" گوش میدهیم به اینجایش که میرسد هی ریوارد می کنیم!:
ای آرزو ای آرزو آن پرده را بردار از او
من کس نمیدانم جز او...
مستان سلامت می کنند
خودشیفته هم خودتی!
- آرزو
اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.
* احمدرضا احمدی
غم دارم و اشک نیز هم
- آرزو
گفته بودم
با دیدن " به همین سادگی " دلم برای خودم گرفته بود .
نگفته بودم ؟
سوال : چرا پاییز - مخصوصن مهر - ایییییییییییییینقدر تهوع آوره ؟!
- ریحانه
خدا لعنت کند آنکه را که امروز
عطر آشنا
زده بود ...
لطفن سوال نفرمایید: در پست های اینجانب هیچ نظری تایید نمیشود . دلیل هم ن دا رد .
-ریحانه
دیروز جشنواره شعر و داستان بودیم.
اولین باری بود که در یک جشنواره شرکت میکردم . تصور دیگری داشتم. از داوران جشنواره هم تعریف زیادی شنیده بودم .
جشنواره با یکساعت تاخیر شروع شد. کارگاههای شعرو داستان همزمان بود و فقط میتونستی در یکی شرکت کنی.
کارگاه صبح به نقد چند شعرگذشت. فکر میکردم کارگاه عصر حتمن باید بهتر باشد.... که نبود.
آخرهایش که دیگر فاجعه بود. برای من که اصلن با فضای حوزه و ارشاد و بچه های آن آشنایی نداشتم خیلی عجیب و خنده دار می نمود اینکه یکی شعر بخاند اطرافیان در بین آن به به و چه چه بزنند!!! یا مثلن قافیه را تکرار کنند! و من فقط به بقیه نگاه میکردم که به اندازه ی من متعجبند یا ... فکر میکرم شوخی ست!
نقد شعرها که دیگر حرف نداشت! اساتید سعی میکردن به بچه ها واگذار کنند نه اینکه حرف نداشته باشند بزنند نه! کمی خسته بودند و حوصله نداشتند و کارهای مهمتری داشتند و انرژی شان را لازم داشتند و...
البته جسارت نباشد ولی عجیب تر از همه انتخاب نفر اول شعــــر بود که استاد ما هستند در داستان نویسی!
هرچند جشنواره استانی بود ولی بنظرم نباید انقدر سطح پایین می بود!(از لحاظ برگزاری نه داوری!) اشکال از داوران بود؟ که بحق آدم های کمی نبودند در حوزه تخصصی شان! اشکال از شرکت کنندگان بود؟ که بهرحال همین داوران برگزیده بودنشان! نمیدانم از هرجا که بود بس یار افسوس خوردیم به وقتی که گذاشتیم ...
پی نوشت۱: حاشیه های مربوط به بی برنامگی و بسطام رفتن مان دیگر بماند...
تبریک نوشت: با همه ی این اوصاف بس یارمفتخریم که هر سه نفر برگزیده ی داستان و دو نفر از سه برگزیده ی شعر؛ از بچه های کانون ادبی دانشگاه بودند و از همین جا تبریکات فرآوان خود را ابراز میداریم!
پی نوشت۲: یک جلسه کارگاههای شعر و داستان خودمان در دانشگاه با همه محدودیتی که برای برگزاری دارد می ارزد به صد جشنواره این چنیـــــــن!
- آرزو
برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد
کتایون ریزخراتی
وقتي كه مي رفتي
بهار بود
تابستان كه نيامدي
پاييز شد
پاييز كه برنگشتي
پاييز ماند
زمستان كه نيايي
پاييز مي ماند
تو را به دل پاييزي ات
فصلها را
به هم نريز